آخر پزشکی میرسه به ی بورد تخصصی . و این اونجاییی هس ک من قراره ۴ماه و ۷،۸ روز دیگه برم به امید خدا سر جلسه اش
این مدت از تولد پسرم بخصوص خیلی زجر کشیدم،خیلی افکار منفی زیاد داشتم،خیلیا خیلی اذیتم کردن و من اذیت شدم،نتونستم بچمو خودم شیر بدم و حالا هم نمیتونم خودم بزرگش کنم،همش با همسری جنگ اعصاب و دعوا داریم. ازون طرف کرونا هست و نمیتونم با مامان بابام خیلی رفت و آمد کنیم، و و و
هزارتا فکرو خیال و از همه سنگین تر فشار درسا، ۵،۶ هزار صفحه ای ک باید فوت آب باشم و از حفظ باشم تا تستاشو بزنم
خیلی فشار روانی رومه
خیلی خستم
ولی مجبورم این روزارو بگذرونم،مثل همه روزای دیگه عمرم. امشب بیشتر از همیشه گریه کردم. الان ک دم سحره و من امسال انگار نکبت گرفتتم و روزه هم نمیگیرم،فقط از خدا میخوام کمکم کنه این مرحله هم به خوبی بگذره....
هیچوقت انقدر غمگین نبودم تو زتدگی مشترکم،انگار خیلی چیزا بینمون ترک خورده،لعنت به درس،لعنت به پزشکی ،لعنت به تخصصص. منم دلم یه زندگی آروم میخواد،دلم میخواس مینشستم و از بزرگ شدن بچم لذت میبردم
نه هر روزم با استرس و درد بگذره،با بدبختی....
خستم
خدایا خستم
برچسب:
نویسنده: رویا شریفی